تبلیغات
بــرهان - یک داستان از حضرت سلیمان(ع)و مورچه
 
درباره وبلاگ


شهرمن؛بندرکنگ،استان هرمزگان
.......................................
تنهاچیزی که فروغش به خاموشی
نمی گراید،دوستیهای پاک است.
.......................................
هرکس به طریقی دل ما میشکند
بیگانه جدا،دوست جدا میشکند؛
بیگانه اگرمی شکندحرفی نیست
من درعجبم دوست چرا میشکند.

مدیر وبلاگ : برهان راشدی
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بــرهان
شهر من بندرکنگ،شهر زیبای دریانوردان




بنام خداوند بزرگ ومهربان

دوستان سلام.امروز در این کامنتم داستانی از حضرت سلیمان (ع) و مورچه رو نوشتم تا اون عده از بنده گان خدا که ایمان و وحدت خاص به خدای عزوجل دارند مطمئن قلب بشند که خداوند هیچ وقت انسان را فراموش نمیکند ونخواهد کرد.


روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتادکه دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل می کردسلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسیددر همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشودمورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کردناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود آن مورچه آز دهان او بیرون آمدولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت سلیمان (ع) آن مورچه را طلبیدو حکایت او را پرسید مورچه گفت : ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود داردو کرمی در درون آن زندگی می کند خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شودو من روزی او را حمل می کنم خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم سلیمان به مورچه گفت : وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می بری آیا سخنی از او شنیده ای ؟مورچه گفت آری او می گوید : ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 2 شهریور 1394 :: نویسنده : برهان راشدی
نظرات ()